
در هفت روز به هفتمین

ازبیژن الهی نوشتن که سخت نیست / ذهن قوس برمی داردوفعل ها خوب به هم نمی چسبند، چشم شروع می کند در هفت روز به هفتمین ، روز رسیدن تا دربرابرشعرهای بیژن الهی به باختن خوداعتراف کنندوطعم تلخ تولید شده را سربکشند . اغلب ماها بیژن الهی را باترجمه هایش می شناسیم : (اشراق ها- آرتوررمبو)(حاکی ی ماورا- ولادیمیرنابوکفُ ) (گزیده اشعار- فدریکوگارسیالورکا) (ساحت جوانی- هانری میشو) (چارشنبه- خاکستری / تی-اس- الیوت)(شطحیات حلاج) (رَن- فریدریش هُلدرلین). اما بیژن الهی مجموعه شعری درسال 1350 در دویست نسخه / خشتی، به نام « علف ایام » چاپ می کند که همه آن را می سوزاند. الهی بیانیه ی شعر حجم را امضاء نمی کند ولی به نقل از مجله ی « بررسی کتاب » ویژه ی شعر حجم ، می گوید: این حرکت یک حرکت ایرانی ست، همانطور که عرفانیت ،ایرانی ست،حرکت ما عرفانی درشعراست، مادرشعرعرفان می کنیم. بیژن الهی شعر را این گونه می بیند: شعر تعقیب حقیقت است ازبیراهه، وکه این مذهب رابطه هاست اما باشناخت راه و رابطه است که بیراهه را می شناسی.
شعرهای که روبه روی شما قراردارد، انتخاب شده از سه دوره ی دیروزین بیژن الهی ست که شامل بیست وپنج شعراست، فیروزناجی در «مجله تماشا» شماره نوروزسال 54 در صحفه « تجربه شعر » می نویسد:
در « دوره ی سیاه درسرایش پارسی » ، واژه ی « سیاه » - به تذکر شاعر – ربطی به معنی معمولش در زبان فارسی ندارد و درواقع ترجمه یی ست ازواژه ی فرانسوی Noir ، به همان معنی که فرانسویها در « Roman Noir » باب کرده اند. به این ترتیب ، این دوره بناست ، به یک معنا، درحد ادبیات « نوع » ( Genre) شمرده شود، که ازطرفی نیزناظر به سنت ایرانی شعر روایتی درحد « نوع » دیگر.
از « دوره ی سیاه در سرایش پارسی » (49- 50)
Dupin Detects
آن یکی خال به پیشانی داشت،
نقشه هم دقیق بود: حفره یی درسقف...
و ماه در خسوف...
هر دو تو آمده بودند ولی بعد فضای سفید بود،
خیر گی شده بود، از درون
یا بیرون،
حتم نداریم، و گر نه ساده تر می بود:
شایدبرقِ جواهر بیرون
از حدِّ تصوربود، یا شاید
صاحبخانه غفلتاً کلید چراغ را زده بود.
هردزد، به جا،ثابت شد،
صاحبخانه به جا و ثبوتِ این همه ، باری، ثبوتِ نور شد
این جا، درین اتاق ___ با این اثاث ساده : یک میز
و روی قفسه
یک مجسمه ی شیوا ___
درعکسی،
نقطه ی شروع ِ ردیابی ِ ما، سفید، واقعاً سفیدِ سفید...
وحتم نداریم که از نور دید گی ست،
که دوربین ِ بی صاحب را
جای تاریکخانه در فضای نورانی
بازکرده اند،یا از اصل
عکسی نگرفته بوده اند.
تعطیلات جاودانی استاد
دائماً زنگ می زنند ___ آقا،
آنچه نبایدبشود شده . بعد
قرار ملاقات می گذارند. اما
درِبی صاحب را که هیچ کس نمی یابد،
که هیچ کس نمی داند
که باز می شود به حیاط،
به یک درختِ گردوی گِرده ها کلاغها نهفته در نمی دانم
کجاهای این سرِ دنیای کوفتی.
این جا که همیشه می نشینی وچای هم می زنیّ وبه ابرها
نگاه می کنی
که دائماً بزرگ می شوند و کوچک و این قدر، خلاصه،دقیقه دقیقه که انگار
بازمان می رقصند.
گاهی اتفاق میافتد غروبها
چیزی انگار گُمت شده باشد، بعد
می بینی از نبودِ نور بوده وفتی آن رفیقِ قدیمی
کلید چراغ را می زند ___ سلام هُلمس ،چرا
درتاریکی نشسته ای؟
درخانه ی ما
در خانه ی ما یک تله ی موش بگیری ست که لقَ می زند
نمی گیرد.
چه سوزنِ کُندی ، فنرِشُلی!
لکنته را برای که رو به راه می کنیم؟
به یک نسیم، تِلِک می بندد.
موشها، شب، ته راهرو به خواب ما می آیند،
صبحها
به زمزمه های چه شیرین می خایند،
هرروزه خانه را به شکل تازه میارایند،
مثل دهانی پُرِ ترَنانه، که زبانِ آشنا
چیزدیگری،نیمه گنگ،می سازد.
گاهی نفسی گذرا
تله را،جای خانه گرفته، بادمی کند:
خونهای فراموش گوش می شود،پنجره های رنگ رنگ،
و آن سوزنکِ رو به زنگ،یک ناقوس.
ناما جعفری/ کاندومی برای شعرکیری ایران

درفضای خاص شعرایران، که درآن شعرنظیرتمام عوامل اجتماعی دیگر رابطه ای ناگریزبا ایدئولوژی،سیاست وحکومت پیدا می کند،کایدویی درکاندوم هم کتابی ست که درآن جذابیت های حاشیه ای از جذابیت های متنی فزون تردرنظر گرفته می شود....کایدویی در کاندوم یک شعر معاصر است..کتابی که با ارجاعات فراوان به کاستی ها،ناهنجاری ها ومعضلات ،برشی بلند به روایت است.علی عبدالرضایی شاید بیش ازحد متکی به لمپنیسم زبانی ست، وبرخی آن را نوعی سودجویی بیش ازحد می دانند.اما عبدالرضایی شاعریست،که شاید بتوان در او کمی جست و جو کرد.من او را از نوابغ شعری این دو دهه اخیر ادبیات ایران می دانم.کتاب کادویی در کاندوم را وقتی ورق می زنم بیشتر به جمله خودم می رسم.
این تکه ای از شعر زلزله نگاری
آب از رودبارکه سر بالا رفت
دوری درهوای تهران گشت نشد!
سررخت در خراسان سری به تربت زد نشد!
ازنقشه نق نقو پایین ریخت
ازپای نخل ها گذشت ودربم ولوله شد
ویک لا قبایی دوباره پس مانده خور زلزله شد
دم دربانک ملی به یللی افتاد
که خوب خوبهای قم دوباره خوب خورده خوابیده باشند
دوباره هَرهَری مذهبی دور بر هزار فرقه دوستاق خرید./
این تکه ای از شعر خلیج عرعرعربی بی بی همه چیز!؟
هنوزدرحالٍ شاعرم!
تادر فارسی اتراق کرد باشم حال تازه ای در داغ کرده ام ابلاغ می کنم
من ایرانی همان ایران مالک هزارحالت ویک آلتم
که تا هر هزارمایل
مایل به چپ وراستش نیست
دراین راست راهه بیم از کسانی که تابلو سر دریا راست می کنند ندارم!
از کنار خلیج مدعی خیلی رفت که بعدها درهوای سرسنگین پارسی به گهٌ
خورده ام!
مراجعت خواهد کرد./
کادویی درکاندوم به دلیل مضمون اعتراضی ایرانی،جهانی وبه سبب فرم نگاریش درمعنی به شدت ماندگاراست.گاهی انسان وحشی درون ما دیگر وجود ندارد، که مابقایای تمدنیم،که دیگرهم چیز گفته شده،وبرای جاه طلبی دیگر خیلی دیراست.من این را قبول ندارم وکسانی که این فلسفه بافی را کرده اند،احتمالا به گوشه وکنار خود نگاه نمی کنند.شعرهای این کتاب ،این قدرسروصدا دارند که اگرکسی ازکناربه درون پاتیل آش درهم جوشش چشم به دوزد می بیندهرازگاهی هیولایی عظیم خودرا ازدرون آن بالا می کشدوانگارمی خواهدخودراازآن هرج ومرج جداکند.
این تکه ای از شعر مرگ مولف
یادم نیست کجا دیدم که هولدرلین کجا بود
مرا چه کاربه شمس تبریزی که مولای مولوی می کرد
به نیچه هم خیلی مربوط نیستیم که بی کسی کرده باشم
دلواپسی کرده باشم
به من چه که من هستم پس کیستم
شنیدم که می گویندهست
من نیستم
بعد گفتندنیست
چرانباشم؟./
تصاویری که بعضی از شعرها به ذهن می دهند،مجموعه ای فشرده هستندکه علی عبدالرضایی نمی خواهدبه شکل یک مجسمه برنزی در آیند.این تصاویرمجموعه ای ازهزاران اشاره اندکه هیچ عنصرثابتی ندارد.شعرهای این کتاب چیزی میان پورنونویسی و نوع انتزاع نویسی ست ،چیزی که باهنرآگاهانه ومهارشده به جنبش درآمدواین قدرت این کتاب است.
این تکه ای از شعر عایشه بازی
سلامی سرتکان داد و دو دستی توی هم رفت
سرانگشتان باریکی که ازسمفونی موتزارت برمی گشت
هوای دور و برهای مسافر را سفر کرد و دو چشمی بین من گشت
چنان در حال من تنهام! ماندم
که تا اینجای هستم درنگاهت من نخواندم
مسافرماند وحاضر کرد عشقی وخبر رفت
سفرتا رفت من ماندم
توهم درحال یک موتزارت برگشتی
نَتی برگشت وتن شد رختخواب حرف و شوقی طرح شد درحال می رفتی./
ظرفیتی که با تغییرات به وجود بیاید خود حرکت است واین از ذهن علی عبدالرضایی در این کتاب آمده است ،ازگالش، دوبی تفاوت،خطبه گایی ،تف مالی وکوسچرخ تا برسد به پنکه ،زلزله نگاری و دیگر شعرها.ظرفیتی که انگارمانندقبیله ی وحشیان به جای یافتن دوقطعه آهن،درحال گشتن درساحل ویولن وفلوت و ساکسفون وترومپت وپیانو یافته اند وبی آن که حتی نت های موسیقی را بشناسندبا انرژی و قدرتی باور نکردنی شروع به کوبیدن وبازی با آن ها کرده اند.
این تکه ای بخش هایکوگایی از شعر 47
17 سالم که شد
دیدم پیش جوانی ام
فلانی ام راست شده
گفتم می دونم
حالا دیگه حتمن می کنم
این تکه ای بخش هایکوگایی از شعر 49
کلکسیون شورت دارم
گناهکارم!؟
به من نمی آید پیش پای کسی پاشم
عاصی تر ازآنم که شاعری سیاسی باشم
هرگزبه حکم کسی صدایی تدارک ندیدم
از من بعید است مباهات کنم
به اینکه شاعری درتبعیدم
توهم که رهبریکی ازاین حزب های مستقلی
جلق خودت را درگوش خرتری بزن!
عبدالرضایی سعی دارد با ایجادپس زمینه ای سیاه و انتخاب کلمات پورنو..و..اروتیک آن هم از نوع ایرانی وخودمانی ، به تصویرنگاری و زیست سکس ذهنی دست یابد.شیوه ای که برآمده از شیوه ی ریچارد آودون (عکاس و فتوپورنونگار)است.این شعرها به نوعی سند هویت عبدالرضایی محسوب می شود.با ذهنی بکربه فضای سکس مخفی جامعه ایران می نگرد و زاویه ی دیدش را به مخاطب انتقال می دهد.
سکوت در دریا جاودانه می زیست.
این دریا که با همه وصلت کرده
چگونه خاطرهی همهی تصویرها
را نگهدار است ؟
نگران شکل های بعدی هستیم ،روایت های که بدون هیچ ذهنیتی درذهنم شکل می گیرند.
سلام من ماشین سیاه رنگی هستم که به سرعت ازعابری گذشتم اسمش رانمی دانم اما خودش صدایم کرد: نجاتم دهید هوتن رالطفا..
هوتن نجات رااین گونه برای حافظه ی شعراین شماره انتخاب کرده ایم...هوتن رااین گونه می نویسم...ازامیدهای شعربود..نابی که ازهمه چیزمی چکید،حتا ازلوله ی تفنگی که همین حالا روی شقیقه شعراست.سالهای 45یا46 کافه "فیروز" نصرت هست ...نصرت رحمانی..بهرام هست..بهرام صادقی...خسروهست..خسرگلسرخی...چوبک هست...صادق چوبک...حمیدهست..حمیدمصدق...شهرام هست..شهرام شاهراختاش وخیلی های دیگر...منوچهرهم انگاربود..منوچهرآتشی...همه شعرمی خوانند..نصرت شعری که دیشب گفته رامی خواندوبا لهجه لنگرودیش تندتند..دکلمه می کند..نوبت به پسری می رسد که انگارتازه برق به بدنش وصل کرده اند..شعرمی خواند همه حیرت می کنند..برقی که تاچندلحظه پیش هوتن راگرفته بودحالا همه رامی گیرد.
درموزه ها که خاطره ها رابسته بندی کرده اند
کدامین انسان می تواندکمال رابرکاغذپهن کند.
هوتن نجات "حواشيي مخفي" را فروردين چهلوهشت منتشرمی کندچاپخانهي فاروس؛ بيمقدمه جز اين چند سطر:
كسي نيست
باد صفحهاي از خانه را
ورق ميزند
و گذار باد و آفتاب زيبنده فرش ميشود
و در شعر
بيهودگيي سال
و هواي زمزمه ميماند
ميل دارم :
- پنجره را بگشايم
كه رابطهي من و سال
تهي نباشد !
هوتن نجات این شعرها راتا قبل ازبیست سالگی منتشرمی کند.
هوتن بیانه شعرحجم را امضا نکرده است ولی شعرهایش درکنارشاعران حجم گرا چسبیده
می شود در"شعردیگر"..بعدها هم دردفترشعر"روزن " ...
ردیف می شودچشم هایم وقتی به یادبعدازظهرهای آفتاب رامی بینم....فیروزناجی درمعرفی هوتن نجات درمجله تماشا سال54به سردبیرمنوچهرآتشی .. اینگونه می نویسد:. ‹‹بياد بعد از ظهرهاي آفتاب›› را هوتن نجات موقعي نوشت كه شايد بيش از 16 سال نداشت؛ نوع شعري كه ديگر ادامه نيافت و جا داد به شعرهايي از انواع ديگري (نگاهي بيندازيد به دومين و آخرين مجموعه ي چاپ شده ي شاعر: ‹‹در كنار هم››، 1354) – مي توان حدس زد ، به توصيه ي ذهن هاي بادخورده ي استادمنش هايي كه هميشه در اطراف نورسيدگاني از اين دست يافت مي شوند و از درك ‹‹جواني››ي يك شعر عاجزند.
يگانه پيشنهاد ‹‹به ياد بعدازظهرهاي آفتاب›› همين ‹‹جواني››ست: دست اندازها و لكنت هاي فراوانش را به همين ‹‹جواني››ست كه بايد بخشيد—اين ‹‹جواني›› كه گرانبهاست چرا كه، همواره، نادرتر از استادي و كارداني فاتر ذهنهاي پير بوده است. متأسفانه شاعر به خودش چندان مجال نداد كه خواننده به انتظار بازگشت اين جواني بنشيند و اميدوارِ بلوغ ِ آتي شاعر. اطلاع ما، از چگونگي واقعه، بيش از خواننده نيست: تنها دو سه جمله ي كوتاه، خبر خودكشي شاعر، در صفحه ي دوم روزنامه ي كيهان. هيچ نمي دانيم شعرهاي چاپ ناشده ي شاعر، فعلا، دست كيست، و چه خواهد شد. ‹‹برخورد››ها شعرهايي هستند كه در كتاب اول شاعر (‹‹حواشي مخفي››،1348) آمده اند، منتها نه به اين صورت؛ متن حاضر را كه (نسخه ي بسيار بهتري ست) از اولين شماره ي ‹‹شعر ديگر›› گرفته ايم، چاپ مهرماه 47. ‹‹به ياد بعدازظهرهاي آفتاب›› قبل از زمستان 1345 سروده شده است.
یادی ازدیروزهای دیروز رااینجا بازنشرمی کنم ( هوتن برادري داشت، هادي، ديوانه بود، چهلم هوتن از تيري، ستوني، بالا رفته بوده، ميگفتيم بيا پايين، ميگفت ميخواهم ماه را ببينم، دارم ماه را ديد ميزنم، چهلم هوتن بود، ياد باستر كيتون افتادم، تازه يك كتاب هم از هوتن چاپ شده، داردش، مگر كتاب هم داشته نجات؟ گفت داشته، قرار است بياورد برايمان، خدا كند بياورد، جانوريست اين نجات، آنارشيست ديوانه ..)
واین پرانتزبسته می شوددربیست سالگی یک آنارشیست ایرانی.
شب از ستاره بیرون آمد و به باد تکیه داد
شب در سایه توقف کرد و سایه ها را برید
و ما در تصویرمان لبریز شدیم
از آغاز پله نورها برگ ریزان باد را اطلاع می دهند
من از باد باز می گردم و خورشید را از تصویرم پاک می کنم
با د نورها را می گیرد و در شاخه های درختی که پاسدار دیوار است می افشاند
من از حباب خورشید بیرون آمده ام
دوار هوا در بخاری، شعله ها را از برودت می رهاند
رهایی من از ساحل شروع می شود که باد در اندامش ذخیره است
خورشید در ساحل ادامه دارد
و ساحل از ستارگان می پرهیزد .
مقابل سر سام تنهایی
روز از دریا با زگشته است ما را به خورشید جوانه می زند
می توانیم از تمتع خورشید باز گردیم و چراغی را پاسدار لحظا تمان کنیم
ما از دریای خاطره بیرون می رویم و خیالمان با صدف ها آغشته می شود
این چراغ است که شب را در چشم هامان می پاشد .
بلند می شود پلک در خواب/ حافظه شعری سه پنج به
زیر پوستم می روم . برگ های کاهی نمک وحرکت ورید را می بینم که می
آیند...دنبالم می آیند...پرتاب می شوم به صدای داوود رمزی ...حس خدا وند
نجاتم می دهد...از قوس ها وپرش های....بی نهایت پرویز....پدرم را می بینم
که با وا نت باری از نیشکرهای دزفول برمی گردد...بوی چغندر می پرد ..می
زند زیر دماغم ...جذام می گیرم ....تنفس آسمان پراز باکره گی می شود...

(سطح شبح درسفر پاک/ به رویای همیشه ی زنم سیمین اسلامپور)
این ها را پرویزاسلامپور نوشته بود و نوشته است درزما نی دور تا زمانی فردا...که میرود..جلو...نمی دانم اسلامپور را با کدام اسلامپور در حافظه ی شعری بگنجا نیم اما اسلامپور یک سوپرآوانگارد شاعران ایران است تا امروزبدون این که به خواهیم اسلامپور را بزرگ کنیم که خودش بزرگ است ...اسلامپور بین سالهای چهل ودو تا چهل وهشت رشد می کند ..می ماند ...ویک تنه تمامیت شعری موج نو...شعردیگر..وشعر حجم را درشعرهایش به جلو می کشاند.....(وصلت درمنحنی سوم.__نمک وحرکت ورید__سطح شبح درسفرپاک و پس حس خداوند نجاتم می دهد) را تا سال چهل ونه منتشر می کند...در رفت و آمدهای زیاد به مقصد... یدالله رویایی...بیژن الهی ...داوودرمزی...رضا براهنی..و اسماعیل نوری علاست...کافه نکیسارا با خاکی که از کفش های عصرشان می آید به شعر می کشند....فریدون رهنما همچنان ذخیره اصلی اسلامپور است برای خواندن ..نوشتن ..ودیدن...واسلامپور..ذخیره هوشنگ صهبا (انسان شيشه اي) و احمدرضا چه كه ني (نفس زير لختگي ) می شود....اسلامپور حجمی ترین شاعر شعرحجم است ...حتی ازخود رویایی هم حجمی تر... تخيل اسلامپور ، تخيل منحصر به فرديت خودش است....هرچندتاثيراتی که اسلامپور در شعرخیلی هاتبديل به تصنع گردید و لی هیچ کدامنتوا نستند به مهارت تكنيكي و قدرت بيا ني اسلامپور دست یا بند ..... اسلامپور را می توانید این روزها در گوشه ی از فرا نسه دید...تنش را... اما شعرش همچنان تا سال ها بعدازفردا درادبیات مدرن ایران ادامه دارد...

دهه گم و گور شده...

شعر که باشد . یعنی باید راه افتاده باشی و از اینجا که حالا مثلاً تو . مخاطب
داری این نوشت ها را می خوانی ...
تا نمی دانم آخر زمان ، پیاده بروی . عبور در سراشیبی تند اسلامپور با پرش های
وحشتناک یا قوس های برجسته بیژن الهی در حلاج خانۀ دیاری که نمی رسی . نمی رسی تا
از آنجا جهان را جیغ بزنی . جیغ بزن پسر خوب .
تو داری از گناهی که گریختی طول به عرض می شوی مگر همین را نیست که با هوتن نجات
برخورد می کنی .
در ارتفاع هیاهو دیداری دارم با آدمک های برفی این را هوتن می گوید و کم می شود .
اسبی که صاحبش را گم کرده است من هستم . کنار بیمارستانی در مریخ با بهرام اردبیلی
قرار ملاقات می گذارم.. در انتهای خستگی حرف می زند . در انتهای مرگ . فصل های گم
شده ام را در خواب پروانه ها جستجو می کنم . منوچهر شیبانی را سراب گرفته پر از
سرابهای کویریست . ها منوچهر کجایی ؟ گم و گور شدۀ دیارتان منم شکوفه های درختانم
بلور نمک
داده اند . اما تو یعنی منوچهر شیبانی در رم ایتالیا می نویسی (عریانی پیکرت را به
اسارت کشیده است) ستاره های قطبی روی پیشانیم هزار آهنگ از سالومه می خوانند
. کوه دیگر پیدا نیست چهاردست و پا شده ام هنوز ف ف ف ف فریاد ، فاصله می گیرد از
گلویم محکم به برج های قدیمی می خورد . فدایی نیا را با این هوای گرفته چقدر
نان برنجی دارد علی مراد . اوهو.اهو.اهو. صافی رو پوستت می نشست ، گلوبندت رنگین
کمون بود ، سینه هات یه رنگین کمون بود ، پوستت نه . حکایت های به هم پیوسته ای
دارم ... داداش ... علی مرادا فدایی نیا این ها را
می گوید و در سیاهی تاریکی نیست ، سیاهی رنگ تاریکی ست ف ف ف می شود . هشتمین
اصحاب کهف در نیمۀ راه مانده بادی که آرام آرام روی صورتم حرکت می کند چه که نی را
آورده است . زالو...زالو تو در کشتی من چکار می کنی . شهر من بیدار در خواب است .
اینجا کسی هست که همیشه انتظار تو را می کشد بیا احمدرضا را ببین در کشتی متروکم
با عروسک های گچی بازی می کنم.. مقصودم جزیرۀ مرجانی در جنوب بود . به زیر پوستم
فرو
می روم ... هوشنگ چالنگی .. محمود شجاعی .. فیروز ناجی .. یدا... رویایی ..
محمدرضا اصلانی ..
هوشنگ آزادی ور . فریدون رهنما همه می آیند و می روند . گم می شوند . گم می شوم .
گم و گور می شویم .
حمله ي انتحاري به شعر امروزبه روايت کورشِ ولدزن!
(نيم نگاهي به شعر صادره از آبادان)

آمد......
انقراض
ناگهان

احتمالانخستین چیزی که با شنیدن کلمه انقراض به ذهن مخاطبان دل نگران میرسدنام یک حیوان است:کندرکالیفرنیا/ پاندای بزرگ/ نهنگ گوژپشت لاک پشت دریایی پشت چرمی وصدها گونه دیگر.
امادرست درمقابله چشمانه دخیل بسته به کامپیوترچیزی به همین اندازه درخطرنابودی است: وبلاگ.وبلاگ نیزدرست مانندموجودات زنده به انواع یاگونه های مختلف تقسیم بندی می شود. به عنوان مثال از13129نوع وبلاگی که درایران وجوددارد/4540نوع آن به عنوان (همه چیزنوشته ها)
وکمتراز2500تاازآنهاشامل وبلاگ های (فرهنگی. هنری. سیاسی ) می شوند.بنابه گفته :آموندزرنا( وبلاگ نویس دانشگاه کالیفرنیا)چنانچه بیش از50 درصدوبلاگ ها تحت هجوم مخاطب قرارگیردمی توان امیدوارباشیم به ماندن ونوشتن وادامه دادن واما اگرنه!! باید نگاه کنیم خطرنابودی یا همان انقراض را...........!!!این وبلاگ نویس ادامه می دهدکه تنوع وبلاگ های کنونی برروی دنیای مجازی محصول آمیزه ای ازتجدیدنشدنی دست نوشت های روزانه ودفترچه خاطرات دوران گذشته می باشدالبته بی نظیر(که بسیاری ازآن هااکنون منقرض شده اند).انواع وبلاگی های که درنتیجه این پدیده به وجودآمده اندباتوجه به ویژگی های (سیاسی بودن /اجتماعی بودن یافرهنگی بودن)ترکیبات خوب با محتویات بالاوبافت مشخص وازاین رودرست مانندسایت های پرمخاطب می توانندمنحصربه فردباشند.گذشته ازاین اگرروزانه 508وبلاگ درایران ایجادشودمی توان گفت درتهران 104ودردیگرشهرها250تاازاین وبلاگ هادرمعرض انقراض هستندکه وبلاگ های با محتویات اجتماعی /فرهنگی درصدراین فهرست قراردارند.

امروز صبح که از خواب بپري بيرون شاخک هايت پيغامي دريافت مي کنند که از اعماق دهه ي هشتاد دارد داد مي زند .يک ليوان وبلاگ نوش جان فردا. ديروز . امروز به هر جا سر مي زني وبلاگم به روز شد . من ديگر سر نمي زنم.شايد خوب باشد خوب که هست اما من نمي دانم اين يادداشت ها نقد مي شود يا من خواننده مطا لب تو ، چشم هايم را خواب برده . روز به روز نوعي نوشته و يادداشت جورواجور مي بيني که مي خواهند خودشان را از صفحه مانيتور بريزن بيرون تو فقط مي تواني دستهايت را ببري بالا و کلماتي را ببيني که شايد هيچ وقت آن ها را در جاي نخوانده باشي.البته تو هميشه مي بيني دستهايت را که بر کيبورد خواب رفته و دارد خواب خرمالو مي بيند.گاهي وقت هم اگر در جستجوي رنگين کمان چيزي نوشتي ( ادبيات مي گذاري نامش را )يعني تو سبک جديد آورده اي و کسي آن را در روزنامه ، ماهنامه يا گاهنامه چاپ نمي کند و تو از مستي اين عمل انجام شده با هزار التماس از اين و آن و پول خرج کردن وبلاگي مي سازي که مي خوايي آلبرت کامو ، شاملو ، لورکا ،رافايل آلبرتي يا همين زويا پيرزاد را د ور بزني وچيزي به وجود بياوري به نام دست نوشت هاي الکتروني ...
و همه جا /جار بزني .دست نوشت هاي اين دهه را مي توانيد در وبلاگ ها ببينيد.راستي چند کتاب ا ز جناب کافکا خواندي تو؟؟ بگذريم محمود دولت آبادي را مي شناسي يا نشستي و داري با خواهرت در يکي از روزهاي خرداد شربت ليمو مي خور يادت مي افتد که با ليمو و خواهرت چيزي بنويسي که خودت بعد نفهمي چي چيزي نوشتي.همين چند روز که وبلاگ درست کردي يک اسم به گوشهايت خورد که به خواهرت بگوي من اين را مي شناسم و در وبلاگم ادبيات کار مي کنم تازه متوجه بشوي که خواهرت به غير از فروغ ، سپهري را هم مي شناسد .از خواهرت که بگذري نوبت به من و چند نفر ديگر مي رسد که وقتي کامپيوترمان را روشن کرديم کلمات وبلاگ شما روي صحفه مانيتور ما شنا مي کنند ..سلام مخاطب اجباري من ...!
نوشت هاي که در بالا آمد حرف هايست که امروز خيلي ها مي زنند .اما من مي خواهم در اين يادداشت شما را با يک پديده آشنا کنم .من نمي خواهم زماني که داريد اين مطلب رامي خوانيد درجايي به گل نشسته باشد کشتي بادباني شما يا يادتان رفته باشد کجاي اين جهان گم شديد. نه دوست ندارم !! مي خواهم تکليف خودم را با مخاطب اين نوشت ها روشن کنم . قرار ما باشد روشن شدن چراغ اتومبيل دختر همسايه يمان . در اين جهاني که ما داريم ساعت هاي رنگ پريده مان را مي کشيم پرداختن به يک موضوع آن هم وبلاگ و وبلاگ نويسي شايد فقط چشمهايمان را خسته کند. اما اين اتفاق چه بخواهيم چه نخواهيم افتاده و دارد مي افتد. شايد براي مخاطب اجباري من جالب باشد که رشد سريع اين پديده در کشور آن قدر زياد مي باشد که پايتخت وبلاگ نويسان جهان تهران نام مي گيرد. . در کشوري که به خاطر فقر فرهنگ و نتوانستن در عبور از سنت به مدرن و مدرنيته ، هنوز نتوانسته عملي انجام دهد. اين يک پديده نام نمي گيرد يک زلزله به ريشتري تمام سانسورها و تعطيلي نشريات مي باشد. حتي فيلتر کردن وبلاگ ها مختلف هم نمي تواند زلزله اي به اين قدرت را مهار کند . پس دوستان عزيز من ، مخاطبان گرامي ،در شرايطي که اين پديده در جهان به تمام جهت ها حرکت مي کند رشد وبلاگ نويسي در ايران هم به حرکت خود ادامه مي دهد و گاه از اين حرکت جهاني شتاب بيشتري مي گيرد .در هر صورت به بهانه اينکه در جامعه فرضا سنتي نبايد از وضعيت فراگير اين قبيل کارها حرفي به ميان آورد و يا به دليل عدم ارائه تعريفي دقيق از وبلاگ از سوي وبلاگ نويسان ، نمي توان شانه از زير بار اين حرکت خالي کرد.
ببينيد مخاطب عزيز.
من راجب يک پديده بسيار خوشايند با شما حرف مي زنم اين نوشته ها هم کاري به شما ندارد که بعد از خواندنش چه بگويد يا چه بنويسيد فقط ذهنتان را با اين پديده آشنا مي کند با اين حرف ها!!!
لطفا يک ليوان وبلاگ نوش جان...........!!!!!